يك شركت بزرگ قصد استخدام يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه يك پرسش داشت. پرسش اين بود:
شما در يك شب طوفاني در حال رانندگي هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس ميگذريد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند. يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما ميتوانيد تنها يكي از اين سه نفر را سوار كنيد. كدام را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را شرح دهيد. پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد شما نيز كمي فكر كنيد.
؟!
؟!
؟!
قاعدتاً اين آزمون نميتواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي دليل خودش را دارد.
پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد. هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد.
شما بايد پزشك را سوار كنيد. زيرا قبلاً جان شما را نجات داده است و اين فرصتي است كه ميتوانيد جبران كنيد. اما شايد هم بتوانيد بعداً جبران كنيد.
شما بايد شخص مورد علاقهتان را سوار كنيد زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممكن است هرگز قادر نباشيد مثل او را پيدا كنيد.
از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند، شخصي كه استخدام شد دليلي براي پاسخ خود نداد. او نوشته بود:
سوئيچ ماشين را به پزشك ميدهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند و خودم به همراه همسر روياهايم منتظر اتوبوس ميمانيم.
همه ميپذيرند كه پاسخ فوق بهترين پاسخ است، اما هيچكس در ابتدا به اين پاسخ فكر نميكند. چرا؟
زيرا ما هرگز نميخواهيم داشتهها و مزيتهاي خود را (ماشين) از دست بدهيم. اگر قادر باشيم خودخواهيها، محدوديت ها و مزيتهاي خود را از خود دور كرده يا ببخشيم گاهي اوقات ميتوانيم چيزهاي بهتري به دست بياوريم.
تحليل فوق را ميتوانيم در يك چارچوب علميتر نيز شرح دهيم: در انواع رويكردهاي تفكر، يكي از انواع تفكر خلاق، تفكر جانبي است كه در مقابل تفكر عمودي يا سنتي قرار ميگيرد. در تفكر سنتي، فرد عمدتاً از منطق، در چارچوب مفروضات و محدوديتهاي محيطي خود، استفاده ميكند و قادر نميگردد از زواياي ديگر محيط و اوضاع اطراف خود را تحليل كند. تفكر جانبي سعي ميكند به افراد ياد دهد كه در تفكر و حل مسائل، سنت شكني كرده، مفروضات و محدوديت ها را كنار گذاشته، و از زواياي ديگري و با ابزاري به غير از منطق عددي و حسابي به مسائل نگاه كنند.
در تحليل فوق اشاره شد اگر قادر باشيم مزيتهاي خود را ببخشيم ميتوانيم چيزهاي بهتري به دست بياوريم. شايد خيلي از پاسخدهندگان به اين پرسش، قلباً رضايت داشته باشند كه ماشين خود را ببخشند تا همسر روياهاي خود را به دست آورند. بنابراين چه چيزي باعث ميشود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه كنند. دليل آن اين است كه به صورت جانبي تفكر نميكنند. يعني محدوديت ها و مفروضات معمول را كنار نميگذارند. اكثريت شركتكنندگان خود را در اين چارچوب ميبينند كه بايد يك نفر را سوار كنند و از اين زاويه كه ميتوانند خود راننده نبوده و بيرون ماشين باشند، درباره پاسخ فكر نكردهاند.
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 10:8  توسط داود ضامنی
|
در مكاتب و جريانهاي فكري تاریخ اندیشه بشر، از اهدافِ نهاد آموزش و پرورش و نظام تعليم و تربيت، برداشتها و دريافتهاي متفاوتي وجود دارد و هر يك از اين مكاتب و جريانهاي فكري ميكوشند تا ابعاد مختلفِ استفادهها و بهرهبرداريهاي گوناگون از نهاد آموزش و پرورش و نظام تعليم و تربيتِ موجود در جامعه را تشریح نمایند. پرسش اصلی در این نوشتار این است که چه رابطهای بین فرهنگ و ساختار نظام آموزش و پرورش در جامعه ما وجود دارد؟ به باور نویسنده آسیبشناسی نظام تعلیم و تربیت در جامعه ما، موضوعی است که در بحث علل مظلومیت فرهنگ کمتر بدان پرداخته شده است.
آموزش و پرورش در غرب
كارل مانهايم ميخواست از آموزش و پرورش عليه استبداد نازيسم بهرهبرداري كند. آنتونيو گرامشي همين طرح را در مورد حكومت موسوليني در ايتاليا داشت. تالكوت پارسونز آموزش و پرورش را در جهت تحكيم روابط سرمايهداري جامعه آمريكا ميديد و ماركسيستها از همين زاويه به اعتراض عليه سيستمهاي تعليم و تربيتِ مدرن كه در پي تحكيم منافع طبقه مرفه است پرداختند.
اميل دوركيم از قول جان اسوارت ميل ميگويد: تمام آن فعاليتهايي كه ما ميكنيم و تمام آن كارهايي كه ديگران براي ما ميكنند تا در نهايت ما را به طبيعت آرماني خود برساند، آموزش نام دارد. اعمال و رفتاري چون وضع قوانين، تعيين شكلِِِ حكومت، آموزش هنر، علاقمندي به موضوعات پيچيده فيزيكي نظیر پرداختن به موضوعاتی چون شرايط آب و هوایی، خاك و... از آن جمله هستند. كانت هدف و غايت آموزش را توسعه تمام استعدادهاي موجود در يك فرد ميداند. افلاطون آموزش و پرورش را وسيلهاي براي خلق دولت آرماني دانسته و شيوهها و برنامههايي را ارائه ميدهد تا جمهوريت آرمان او تحقق يابد. در امپراطوريهاي كهن غربي مانند يونان و روم، آموزش براي فرد در جهت فرمانبرداري و اطاعت بي چونوچراي او از جمع بود تا عضو جامعه به حساب آيد. در آتن، آموزش نقش ترويج زيباييشناسي، هنردوستي و فلسفه را در ميان شهروندان بر عهده داشت تا در ميان آنان پادشاهاني حكيم و دانا براي حكومت كردن بر مردم و جامعه تربيت شوند. اما در رم همه خواهان آن بودند تا فرزندانشان اهل عمل بار آيند، بر اهداف نظامي وفادار بوده و نسبت به هنرِ نوشتار بيتفاوت باشند. در قرون وسطي آموزش، مذهبي و از نوع مسيحي آن بود. در دوران رنسانس ادبيات بيشتر مورد نظر قرار گرفت و امروزه اهداف علمي و تكنولوژيك بر آموزش سايه افكنده است.
در نظر ژان ژاك روسو ما آموزش را از سه طريق بدست ميآوريم: اول از راه طبيعت، آنچنان كه رشد و توسعه اعضا و استعدادهاي حسي از آن طريق بدست ميآيد. دوم از طريق آموزش انسان به انسان كه توسعه طبيعي فرد و جامعه و حتي تحول طبيعت را به افراد مينماياند و سوم آموزش به واسطه اشياء كه به معني قابليت انسان از بهرهگيري از تجارب شخصيش نسبت به اشياي موجود در محيط طبيعي و انسانياش ميباشد. از نظر روسو انسان زماني به اهداف واقعي خود در چشماندازهاي اجتماعي نزديك ميشود كه از سه عنصر اساسي آموزش استفاده مطلوب ببرد. تعاليم روسو كه از پيشگامان تفكر نوين فلسفي در دنياي غرب و از انديشمندان بزرگ عصر روشنگري است يعني تاكيد بر رشد طبيعي و فيزيكي فرد، استفاده از تجارب ديگران و بكارگيري آن تجارب در روند توسعه طبيعي و بهرهگيري از تجارب شخصي از اشياي موجود در محيط طبيعي و انساني همه و همه در واقع از اصول فلسفه اجتماعي جامعه نوين غربي در دوران رنسانس است كه در آن طبيعت فرد و جامعه در هم ادغام شده و همديگر را تكميل ميكنند. يكي از راههاي رسيدن به مدرنيته يا مدرنيزاسيون توجه به سه عنصر اساسي آموزش و پرورش در تعاليم روسو است.
با آغاز عصر رنسانس و وقوع دو انقلاب بزرگ تاريخ بشري يعني انقلاب صنعتي در انگليس و انقلاب كبير در فرانسه، شكل جديدي از مناسبات انساني و اجتماعي بوجود آمد كه در آن تقاضا براي نيروي كارِ متخصص براي نظام صنعتي نوين و در حال اوج و نياز به شهروند آزاد و داراي حقوق اجتماعي براي جامعه جديد، بعد از انقلاب فرانسه شدت گرفت. جامعه، نظام جديدي را با سرمايه بورژوازي در عرصه صنعت و سیاست تجربه ميكرد. در اين دوران پيچيدگيهاي حرفهايي و پيچيدگيهاي جامعه شهري بيش از آن بود كه بتوان صرفاً با تكيه بر اصول، آرمان و ارزشهای طبقات مرفه آن را هدايت و اداره كرد. به همين منظور انقلاب صنعتي، آزادي و دموكراسي را در انقلاب فرانسه ترويج كرد و در اين انقلاب اعلاميه حقوق بشر تدوين گرديد. به تَبَع اين تحولات اجتماعي، سيستمها و برنامههاي جديد تعليم و تربيت عمومي در غرب رواج پيدا كرد. در شرق، كشور ژاپن كه در آن زمان بوسيله سلسله «ميجي» اداره مي شد، تنها كشوري بود كه ضرورت دنياي جديد را درك كرد و تحت حكومت همين سلسله، اصلاحات عظيمي را در جامعه آغاز کرد و تغيير در نظام آموزش و پرورش را در رأس اين اصلاحات قرار داد. در سال 1868م. ژاپن تصميم به تمركز بر روي يك مسئله اجتماعي گرفت و آن اصلاح آموزش ابتدايي بود. امپراطوري بريتانيا نيز همين تصميم را در سال 1870 م. گرفت. اگر چه اين اقدام بريتانيا بر ضرورتهاي برآمده از انقلاب صنعتي مبتني بود، اما خود باعث رونق مجدد و روزافزون صنعت از طريق كنترل جمعيت، توسعه بهداشت، كنترل مرگ و مير و منع استثمار كودكان كارگر گرديد. آموزش و پرورش به شكل جديد آن كه اجباري، مجاني و تحت يك سيستم قانوني خاص باشد يك پديده جديد در تاريخ بشر به حساب مي آيد. غرب در سال 1880م. تصميم گرفت تا سن آموزش اجباري را به ده سالگي افزايش دهد. در سال 1947م. حداقل سن ترك تحصيل 15 سالگي تعيين گرديد و امروزه 16 سالگي سن اجازه ترك تحصيل براي فرد است.
اما در كشور ما چه اتفاقي افتاد؟ حدود سی سال از عمر انقلاب دركشور ما مي گذرد. اكثر قريب به اتفاق جامعه ما خواهان برپايي يك نظام ديني و مبتني بر ارزشهاي ديني بود. به همين دليل سرمايههاي انساني، مادي و معنوي عظيمي در كشور ما مصروف تحقق آرمان مذكور گشته و ميگردد. پس از شكلگيري نظام مقدس جمهوري اسلامي و با وجود هرگونه امكانات وسيع سياسي، اقتصادي و تبليغاتي و با حمايت حاصل از درآمدهاي سرشار نفتي براي هرگونه تبليغات ديني و مذهبي و براي ارائه انديشه و فرهنگ اسلامي، ديگر هيچ عذر و بهانهاي مبني بر عدم وجود امكانات يا وجود موانع سياسي براي بسط و توسعه ارزشهاي اسلامي در جامعه وجود نداشت. ليكن عليرغم همه هزينههاي سرمايه گذاريها و بسيج همه نيروها، از جمله از طريق تعاليم ديني در مدارس و تلاش در جهت بازسازي مدارس، دبيرستانها و دانشگاهها و نيز بازسازي ساختارهاي آموزشي و اسلامي كردن آنها، در راستاي تعميق هويت ديني جامعه و نوعي بازگشت به خويشتن ديني و فرهنگي در برابر رشد و سيطره روزافزون فرهنگ و ارزشهاي تمدن جديد غرب، متاسفانه نتيجه چيز ديگري از كار درآمد. ما امروز شاهد فاصلهگيري جامعه، بخصوص نسل جوان از سنتها و ارزشهاي والاي ديني هستيم. نظام آموزشی در جامعه ما، جهتگيري شديداً سكولاريستي در پييش گرفته است. چرا؟ بيترديد اين روند را نبايد به عنوان حادثهاي عارضي و گذرا و موقت فهميد. بلكه آن را ميبايست به منزله رويداد و چرخشي تاريخي در حيات اجتماعي و فرهنگيمان تلقي كرد. بديهي است هر رويداد، تغيير و تحول تاريخي مسبوق به علل و عوامل تاريخي، فرهنگي اجتماعي و حتي پاره اي از علل و عوامل جهاني و بينالمللي متعددي است كه پرداختن به آنها در اين مجال نميگنجد. نهاد تعليم و تربيت و نهاد دين و تفكر ديني، از نهادها و عناصر بسيار مهم و اساسي در هر فرهنگ و تمدني هستند. لذا سرنوشت اين دو مقوله: يعني دين و تعليم و تربيت و نسبت آن دو با يكديگر، نمي تواند مستقل از تقدير فرهنگي – تاريخيِِِِِ كلي و عمومي يك جامعه مورد بررسي قرار بگيرد. به بيان سادهتر، آسيبشناسي تعليم وتربيت ديني در جامعة ما نميتواند مستقل از فهم و تحليل روند كلي فرهنگ و تمدن ما و موقعيت كنوني تفكر در جامعة ما صورت پذيرد. يقيناً رويارويي جامعة ما با فرهنگ و تمدن جديد غرب، كه از دو سدة قبل آغاز گشت و به دنبال آن شكلگيري وجدان اجتماعي- تاريخي جديدي براي ما ايرانيان و فروپاشي همة برج و باروهاي ستبر زندگي سنتي ما در برابر نفوذ و سيطرة روز افزون فرهنگ و تمدن جديد و استمرار اين روند تاكنون، بخصوص با به اوج رسيدن پديدة جهاني شدن (Globalization) در دوران معاصر از جمله عوامل بسيار مهم و بنيادين هستند كه موقعيت و شرايط كنوني تفكر و فرهنگ ما ايرانيان را، هم چون بسياري ديگر از جوامع، شكل دادهاند. به بيان ديگر رويارويي عقلانيت جديد با عقلانيت ديني و سنتي ما مهمترين عامل است كه در فهم موقعيت كنوني فرهنگ و تفكر در جامعة ما بايد مورد فهم و تأمل بسيار جدي و اساسي قرار گيرد و همه پيامدهاي حاصل از اين موقعيت، از جمله ضعيف شدن احساس و تفكر ديني در جامعه و عقيم ماندن همة تلاشها در راستاي تحقق يك نوع تعليم و تربيت ديني نيز با توجه به همين عامل اساسي، يعني رويارويي دو نوع عقلانيت جديد و ديني، بايد مورد بررسي قرار گيرد. بهر تقدير هرگونه آسيبشناسي تعليم و تربيت در دوران ما بدون تأمل جدي و بنيادين در باب تعارض عقلانيت جديد و عقلانيت ديني، نوعي حركت در سطح و بيتوجه ماندن به بنيانها و ريشههاي مسأله است.
يكي ديگر از آسيبهاي بزرگ در عرصة تعليم وتربيت در كشور ما، عدم درك رابطه و پيوند اساسي و بنيادين ميان «حقيقت» و «آزادي» است. آزادي آدمي چيزي است كه حقيقت بر آن مبتني است و با آن حقيقت ممكن ميشود. فلسفة تعليم و تربيتي كه مبتني بر درك و فهم رابطه حقيقت و آزادي آدمي است، اقتضا ميكند كه وظيفة تعليم و تربيت در آن نه انتقال حقايق، بلكه روشنگري در باب حقايق باشد. در اين نظام، دانش آموز كاشف حقيقت است نه حامل حقيقت. فلسفة نوين نظام آموزش و پرورش يعني چرخش از كتاب محوري و معلم محوري به دانش آموز محوري و خلاقيت محوري.
آسيب ديگري كه نظام تعليم و تربيت جامعة ما، همواره متوجه آن بوده است اينكه تا چه اندازه منشهاي ياد گرفته شده در اين سيستم مبتني بر ارزشها بوده است؟ تا چه اندازه ساختار آموزش و پرورش مبتني بر مباني تعليم وتربيت ديني چيده شده است؟ آيا روشهاي به كار رفته توانستهاند تاكنون ضامن حفظ ارزشهاي اصيل ما باشند؟ اگر ركن اصلي آموزش و پرورش را معلم بگيريم مناديان حفظ كرامت، شخصيت و مقام او در جامعه تا چه ميزان بر اين فهم فائق آمدهاند؟ آيا نظام آموزشي موجود قابليت تربيت انسانهاي فرهيخته را دارد؟ با روشهاي موجود چگونه مي توان يادگيري را مدام كرد و به آموزش تمام عمر پرداخت؟ چگونه انسان پويا و جويا و مولد ارزشهاي معنوي و فرهنگي تربيت كرد؟
بايد متواضعانه پذيرفت نظام تعليم و تربيت ديني ما ايرانيان بعد از انقلاب اعم از نظام آموزش رسمي و غيررسمي كشور، كه اساساً اين دو از يكديگر تفكيك ناپذيرند، كارآمد نبوده است. حتي بايد گفته شود ما در عرصه تعليم و تربيت ديني در كشورمان نه با مسائل بلكه با بحران مواجهيم و بر اين نكته بايد افزود اين بحران صرفاً به وزارت آموزش و پرورش مربوط نميشود بلكه ما در كل پيكره جامعه با اين بحران روبرويم. به بيان ديگر مسئله اين است كه نه تنها دانشجويان يا دانشآموزان ما بلكه اغلب افراد جامعه رفتهرفته جهتگيريهاي شديداً سكولاريستي پيدا كردهاند. حال سئوال اين است كه ما در برابر اين روند چه ميتوانيم بكنيم؟
صرفنظر از وجود بسياري از عوامل سياسي - اجتماعي و تاريخي، يكي از عوامل بسيار اساسي در شكل گيري اين بحران نحوه تلقي ما از جهان، انسان، معرفت و مفهوم حقيقت است. همه شيوهها، تكنيكها، برنامهها و روشهاي ما در تعليم و تربيت، مبتني بر بينشها و رهيافتها و رويكردها در فهمِ ماهيت انسان است. لذا تغيير در روشها و برنامهها، بدون تغيير وتحول در اصول و مباني نظري ما امكانپذير نيست. به بيان سادهتر، تا فلسفه تعليم و تربيت در فرهنگ و جامعه ما متحول نگردد امكان هرگونه اصلاح در نظام آموزشي كشور غير ممكن خواهد بود. بدون شك اگر خواهان پويايي كشور در سالهاي آينده باشيم بايد به زيرساختها و بسترها توجه كنيم. وزارت آموزش و پرورش اصليترين متولي تعليم و تربيت در كشور است. اين نظام با ساختار موجود خود تراز عملكردي با ارزشها، اهداف و اصول اساسي تعليم و تربيت ندارد. از اين رو ما نيازمند يك تحول همه جانبه در كلية بخشهاي اين نهاد هستيم، چیزی شبیه یک نهضت نه یک اصلاح.
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 12:10  توسط داود ضامنی
|
گفتاری در باب درک مفهوم "رابطه" در متن
پرسش اصلی من در این نوشتار این است: " کتاب" چیست؟
از " کتاب" به انحاء مختلف سخن گفته شده است: " کتاب" به مثابه ثروتی مادی و فرهنگی؛ ابزار و انگیزه حرکت علمیـفرهنگی در یک جامعه؛ کالا و شاخصی برای سنجش کمی و کیفی رشد صنعت فرهنگی.
تعابیر شاعرانهای نیز از کتاب وجود دارد: " کتاب" همچون پدیداری که مرز آفاق و اندیشهها و عواطف را تعیین میکند."کتاب" بستری است که هویت تاریخی ـ فرهنگی ملتها را به ثبت میرساند. همچنین از " کتاب" همچون ابزار انتقال پیام سخن گفته شده است: " کتاب" بستهای است از پیام که نخست از ذهن پدیدآورنده به مقصد ذهن خواننده فرستاده میشود و پس از آنکه باز و گشوده میشود، بنا به تقدیری که برای آن رقم میخورد حیات تازه و حرکت خود را آغاز میکند. هر کتابی که نوشته میشود، حاصل مقداری انرژی است و بنابراین میتواند زمینه کار فنی، سیاسی، اجتماعی، مدیریتی و ... را فراهم آورد. از " کتاب" به مثابه قدرت نیز یاد شده است. سرچشمة قدرت ادیان، مذاهب و مکتبهای فلسفی ـ سیاسی چیزی جز اقتدارِ نهفته در پیام مکتوب نیست. از " کتاب" به عنوان جوهر هستی نیز یاد کردهاند: منبعی به ظاهر نامرئی، اما به باطن مرئی که همیشه و همه جا حضور دارد (آذرنگ ـ 1381). میتوان برای " کتاب" نقشها و کار ویژههای خاصی قائل شد. از " کتاب" به عنوان دوست (یار مهربان)، مَحملی برای سفر به درون دنیایِ ذهن نویسنده، آینهای برای بازنمایی وقایع جامعه، بازتابی از حقیقتِ تجربه شده توسط مؤلف، عرصهای برای جولان قوة خیال و ... تعبیر کرد. در تفسیر ویتگنشتاینیِ مفهومِ "کتاب" نیز میتوان دهها و صدها کارکرد برای آن متصور شد که همگی آنها گزارههای صادقی خواهند بود.
اما از بین همة کارکردهای قابل تصور، توجه من به مفهوم «رابطه» ای است که در یک کتاب (متن) شکل میگیرد: متن همچون رابطه. (اگر از پشت عینک پل ریکور به مفهوم کتاب نگاه کنیم کتاب، فیلم و ... یک متن است). در واقع " کتاب" برای تعریف یک «رابطه» خلق می شود. رابطه بین مؤلف و مخاطب. البته مراد من از مخاطبِ مؤلف در اینجا خواننده کتاب نیسشت، بلکه ساحتی از حقیقت است که مؤلف تلاش کرده با آن رابطه یا نسبت برقرار کند. من این رابطه را در سه فضا دستهبندی کرده و تلاش میکنم منظور یا مقصود یا هدف اولیهای که مؤلف اقدام به پدید آوردنِ اثر خود میکند را در یکی از این روابط جستجو کنم. فهم کتاب (متن یا اثر) یعنی فهم «رابطه» ای که مؤلف خواهان برقراری آن بوده است چه آگاهانه چه ناآگاهانه. این رابطه در یکی از سه فضای زیر خلق میشود:
- رابطة شخص با شیء (طبیعت )
- رابطة شخص با امر متعال (خدا)
رابطة شخص با شخص چگونه شکل می گیرد؟ این رابطه ناشی از مواجهة مؤلف با مفهومی به نام «تنهایی» است . تنهایی یک وصف روانشناسانة صرف نیست، بلکه مفهومی وجودی (existential) است که جانِ آگاه در مصاف با مفهومی بنام فردیت کشف میکند. درک فردیت یا تنهایی، درکی شهودی است نه استنتاجی و همواره توأم با دردمندی است. انسان به جهت ماهیت دوگانهاش نیازمند ایجاد رابطه است بین خود و دیگری. دیگری (other) برای انسان (مؤلف) سه گونه معنی مییابد: دیگری در مقام شخص، دیگری در مقام شی ء (طبیعت) و دیگری در مقام هستی (خدا یا امر متعال). نویسنده برای خروج از تنهایی نیازمند رابطه است. اما این رابطه را فقط و فقط «شخص» پُر میکند. رابطة شخص (مؤلف) با شخص در بستری به نام «عشق» شکل میگیرد. (مراد من از عشق نه یک اِطلاق صرفاً ادبی یا عرفانی یا ذوقی است بلکه چارچوبی است که رابطه شخص با شخص در آن چارچوب یا context معنا میشود). نویسنده زمانی خواهانِ خلق یک اثر میشود که درک وجودی از مفهوم عشق پیدا کند. پس عشق اساساً یک رابطه است و همة عشقها در عالم «انسانی»اند. (من واژة عشق را از باب مجاز به کار بردهام، بواقع در دایرة کلماتم نتوانستم واژة مناسبتتری برای آن بیابم).
درک این نوع رابطه نیاز به کنکاش وسیعی ندارد. کافی است به کتابهای دور و برخود نگاهی بیافکنیم. در بسیاری از آنها تو گویی مؤلف خواسته است با شخصی (خوانندهای/ فردی/ سوژه ای) رابطه برقرار کند. کلام، آغاز یک رابطه است. رابطه اساس یک توجه و توجهِ مستمر یعنی عشق. عشق، یا توجهِ به خود است یا توجهِ به دیگری. هرچه که باشد رابطهای انسانی است، یعنی رابطهای که بین یک «شخص» با «شخصِ» دیگر شکل میگیرد. این رابطه هنگامی که به صورت نوشتار در میآید از آن به کتاب (متن) تعبیر می کنیم.
گونه دیگری از کتابها هستند که میتوان در آنها به رابطهای که شخص (مؤلف) با شیء (طبیعت) برقرار کرده پی برد. کلیة آثار علمی که موضوع آن نه شخص بلکه شیء (طبیعت) باشد در این دسته قرار میگیرند. بستری که این رابطه در آن شکل میگیرد را من به «عقل» تعبیر میکنم. ( البته عقل نیز در اینجا در مقام مجاز به کار رفته است). ممکن است کتابی در باب انسان نوشته شده باشد اما انسان را در مقام اُبژه قرار داده نه سوژه. من به این متن، متن علمی میگویم ولو آنکه به احساسات، عواطف، اخلاقیات و مفاهیمی از این دست پرداخته باشد. متنِ علمی یعنی کنکاشی عقلانی برای بدست دادن یک تبیین عقلانی از عالم (طبیعت). نوعِ رابطهای که در این آثار وجود دارد رابطة شخص با شیء است. اگر هم گاهی واژه طبیعت را به کار میبرم مقصودم طبیعت به معنای یونانی کلمه (Phosis) است. هر مؤلفی که مبادرت به خلق اثری علمی مینماید در حقیقت در جستجوی یک رابطه است، رابطه بین خود و دیگری که در اینجا دیگریِ او، همان شیء یا طبیعت است. شیء وجهی از حقیقت عالم است و درک این رابطه یعنی درک ساحتی از حقیقت هستی که در ذهن یا باور مؤلف نمود یافته است.
نوع دیگری از رابطه را که از لابهلای متن می توان فهمید رابطه بین «شخص » با «امر متعال» است . گویی مؤلف خواسته است بر در و دیوار عالم چنگ زده تا راهی برای ارتباط با فراسوی این عالم بیابد، ایجاد رابطهای با خدا یا امر متعال (Trancscendent یا divine God,). خاستگاه این رابطه را بایستی در تمنای اُمید در وجود مؤلف جستجو کرد. اُمید به برقراری رابطهای که طرف دیگر آن دیگر شخص یا شیء نیست بلکه امری مافوق آنست. فاصلهای که این رابطه را پُر میکند من به «ایمان» تعبیر میکنم . ایمان تنها و تنها در رابطة بین انسان و امر متعال شکل میگیرد. تفاوتی که این نوع رابطه با انواع قبلی دارد این است که رابطه شخص با امر متعال یک رابطة دوگانه ( متقابل ) است. گاهی نویسنده با امر متعال رابطه برقرار میسازد و گاهی بالعکس. آنجه که در متون مقدس آمده است کلام خدا با انسان است. کلام خدا برای شنیدن نازل شده است. پس فهم متون مقدس بدون در نظر گرفتن رابطه اش با انسان محال است.
این سه نوع رابطهای که میتوان در هر متنی (کتابی / اثری / Text)ی جستجو کرد - یعنی رابطة شخص با شخص، رابطة شخص با شی ء و رابطة شخص با امر متعال- سه خاستگاه مجزا دارد : عشق ، عقل و ایمان. اگر خواسته باشیم نقطة آغاز ایده یا نیت مؤلف یا دلیلِ عزیمت قلم بر صفحه را در هزارتوی ذهن مؤلف جستجو کنیم به یکی از این سه خاستگاه میرسیم. هر مؤلفی به دنبال برقراری رابطه در خلال اثرش است و رمز درک هر متن در فهمیدنِ نوع رابطهای که او با دیگریِ خودش میخواسته برقرار کند نهفته است. این مدلِ سه گانه یا سه شاخه، یک چشم انداز متفاوت از فهم متن است که به سختی میتوان آن را در چارچوب روانشناسی، نقد ادبی یا گفتمان شناسی قرار داد. به نظرم هر مؤلف یا نویسندهای هنگامی که اثری خلق میکند بایستی در مورد این پرسش تأمل کند که : من با چه کسی یا چه چیزی می خواهم «رابطه » برقرار سازم؟
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 12:6  توسط داود ضامنی
|

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: مي آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درختِ دنيا نشست .
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از آنچه سنگينيِ سينه توست" .گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي از لانه محقرم؟ كجاي دنيا را گرفته بود ؟
و سنگيني بغضي عميق راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند .
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند . آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خداييِ خدا مانده بود .
خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي .
اشك در ديدگانِ گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ریخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 11:16  توسط داود ضامنی
|
اتفاق فرخنده ای که تا چند روز آینده شاهد آن خواهید بود راه اندازی اتاق فکر و کانون های تفکر وابسته به آن است. برآن شدیم تا خدمات دفتر طرح و برنامه به مراکز حوزه هنری را گسترش دهیم. یکی از این خدمات تشکیل کانون های تفکر حوزه هنری است که خدمات متعدد مشاوره ای را به مراکز متبوع ارائه می کنند. جزئیات بیشتر را متعاقبا اعلام خواهم کرد.
+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 18:2  توسط داود ضامنی
|
معمولا سعی می کنم در طول هفته دو سه فیلم سینمایی تماشا کنم. عصر پنجشنبه وقتی برای تهیه چند فیلم به مغازه دوستم رفتم جوانی سی و دو سه ساله – که ته لهجه اصفهانی داشت - مثل من مشغول انتخاب و خرید فیلم بود. بعد از چند دقیقه سر صحبت رو باز کرد و گفت: شما بیشتر چه جور فیلم هایی می بینید؟ گفتم: هر فیلمی که داستان جالبی داشته باشه، ایرانی یا خارجیش فرقی نمیکنه. بعد از معرفی چند فیلم گفت: فیلم های فلسفی هم نگاه می کنید؟ منم بادی به غبغب انداختم و گفتم: آره خیلی علاقهمندم. بعدش دیدم یه فیلم بهم نشون داد و گفت: این خیلی فیلم قشنگیه. امشب حتما نگاه کن. یه موضوع فلسفی داره. بازیگرای معروفی هم توش بازی می کنن. یه نگاهی به عنوانش کردم دیدم نوشته: جایی دیگر. با حضور احمد نجفی. علی مصفا. کتایون ریاحی. گلشیفته فراهانی و ... . داستان فیلم مربوط به خروج غیر قانونی چند ایرانی بود که پس از دوران جنگ در اثر برخی فشارهای اجتماعی تصمیم گرفته بودند به خارج مهاجرت کنند. شخصیت های فیلم از گوشه و کنار ایران و با انگیزه های مختلف گرد هم آمده بودند. عکاس جنگ (علی مصفا) که تعارضات دوران قبل و پس از جنگ کلافش کرده بود و می خواست بُعد دیگر واقعیت رو به تصویر بکشه. زنی که در اثر اختلافات زناشویی تصمیم گرفته بود همسرشو ترک کنه(کتایون ریاحی). جوانی که به خاطر دو جنسیتی بودنش می خواست بره انگلیس و عمل جراحی کنه، خواننده عاشقی که تمام آرزوش، اجرای کنسرت راک در آمریکاست و دختر جنوبی (گلشیفته فراهانی) که به خاطر ازدواج ناخواستش حامله شده بود و خانواده نمی خواست بچه رو نگه داره و اون دلش می خواست فرزندشو سالم به دنیا بیاره. بهمین خاطر مجبور به جلای وطن شده بود. یه قاچاقچی انسان (احمد نجفی) هم در کیش بود که قرار بود دسته جمعی کاروبار خروج اونها رو انجام بده. فیلم تلفیقی از بازی و انیمیشن بود که با دیالوگ هایی بی سر و ته تلاش می کرد به بیننده داستانی سطحی رو تلقین کنه. تمام فیلم یک برداشت سطحی از فیلم THE WALL بود که جرالد اسکارف انیمیشن های اونو در 1978 ساخته بود و گروه PINK FLOYD آهنگسازی اونو انجام داده بود.( فیلمی که در اعتراض به نظام اجتماعی اروپای دهه هفتاد ساخته شده بود و هنوز پس از سالهارنگ کهنگی بر اون ننشسته و میشه دوباره ازش لذت برد). در موسیقی فیلم هم طنین آثار اریک کلاپتون (بخصوص آلبوم Edge Of Darkness) رو میشد حس کرد. هرچقدر به دیالوگ ها و داستان فیلم و نماهای باز و بسته فیلم دقت کردم نفهمیدم بالاخره حرف حساب فیلم چیه و چه مضمون فلسفیی رو داره طرح می کنه. فقط پس از پایان فیلم چند نتیجه برام حاصل شد که ذیلاً عرض می کنم:
1) چقدر "فلسفه" در کشور ما غریبه. هر کس یه کتابی می خونه یا یه فیلمی تماشا می کنه که چیزی ازش نمی فهمه میگه اثر فلسفیه.
2) آدم از بعضی بازیگرا انتظار داره کارهاشون سیر صعودی داشته باشه نه سیر تنزلی. ظاهراً انتظار من در سینمای فعلی ایران خیلی بی جاست.
3) توصیه می کنم برای خرید فیلم از اصفهانی ها مشورت نگیرین.
+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 17:14  توسط داود ضامنی
|
مدتی است ذهنم درگیر موضوع آینده پژوهی با محوریت فرهنگ است. تا پیش از این فرصت طرح مسئله با همکارانم پیش نیامد. حتی یکبار هم که خیلی گذرا به موضوع اشاره شد یکی از دوستان تصور کرد دارم رویایی و انتزاعی به مسئله حوزه نگاه می کنم. لذا صلاح دیدم مباحثی از این دست را خیلی آهسته و بطئی در حوزه طرح نمایم. به اعتقاد من یکی از ضرورت های اجتناب ناپذیر امروز ما آغاز مطالعات آینده پژوهی است. اینکه آینده پژوهی چیست و ادبیات این دانش چگونه صورتبندی می شود مفصل بحث می کنم. بی مناسبت ندیدم برای آشنایی شما متن سخنرانی دکتر مردوخی را با عنوان :
آینده پژوهی و آینده شناسی نیاز مبرم مدیریت توسعه ملی را که به نظرم حاوی نکات ارزشمندی می باشد خدمتتان ارائه کنم. ممنون می شوم اگر پس از مطالعه نظرات خودتونو اعلام کنید.
آينده پژوهی و آینده شناسی نیاز مبرم مدیریت توسعه ملی (دکتر بایزید مردوخی)
برگرفته از سایت www.ires.ir مربوط به موسسه مطالعات دین و اقتصاد
موضوع بحث را با آيندهنگري و سابقه آن در جهان و ايران شروع ميكنم و اگر فرصت ماند در آخرين دقايق راجع به سند چشمانداز 20 ساله هم صحبت ميكنم. در مورد چشمانداز چون سند آن ابلاغ شده است، قابل دسترسي است اما مهم براي اهل علم، متدولوژي آيندهنگري و خود آيندهنگري است. بشر تنها موجود داراي حيات است كه آينده دارد و خود آگاه به آينده است. هيچ موجودي جز انسان نسبت به آينده آگاهي ندارد. اين خصلت سبب شده تا انسان درباره آينده به صورت فردي و جمعي و به طور طبيعي در مورد هفته آينده، ماه آينده و سال آينده فكر كند و اين در تمامي انسانها، مشترك است. اگرچه برخي از انسانها به «در لحظه زندگي كردن» اكتفا ميكنند، اين شيوه زندگي همه افراد را قانع نكرده است و انسان متوسل به روشهايي براي اطلاع از آينده از جمله غيبگويي شده است و معمولاً كساني كه به اين شيوه متوسل ميشوند به نوعي به يافتهها و گفتههاي خود حالت قدسي ميدهند و ادعا ميكنند به آنها الهام ميشود، ما در مورد پيامبران اين را قبول داريم اما در مورد بقيه دليلي نداريم. در يونان باستان مراكزي براي پيشگويي بوجود آمده بود، از جمله معبد دلفي كه توسط كاهنان مسيحي اداره ميشد و افراد به آن مراجعه ميكردند. سلاطين، جنگجويان و دريانوردان براي اطلاع از آينده خود به معبد دلفي مراجعه ميكردند و اين معبد از محل درآمدهاي پيشگويي بسيار ثروتمند شده بود. غير از معبد دلفي، شايد مركز ديگري در جهان براي پيشگويي مشهور نباشد. در دنيا آيندهنگريهاي زيادي شده است و به زبانهاي مختلف و به صورت نثر و نظم خيليها پيشگويي و پيشبيني كردهاند. در زبان فارسي و زبان كردي هم در اين زمينه كتاب موجود است. اما به صورت منظم و علمي، آيندهنگري اولين بار به خاطر يك ضرورت نظامي مطرح شد و آن در موسسه «راند» در آمريكا بود.اولين سند معتبر آيندهنگري در آنجا تهيه شد و آينده نظم جهاني با توصيف توان نظامي قدرتها در اين سند پيشبيني شد. در اين مطالعه آيندهنگري، متدولوژي تدوين سناريو معرفي شد و ديگران نيز از آن تبعيت كردند. آقاي هرمن كان در اين خصوص مشهور شده است و روشهايي را براي پيشبيني آينده تدوين كرده است. در مورد آينده چند مسئله مطرح است. يكي اينكه زمان حال را تنها به «يك» آينده ربط داد. اما اين يك ذهنيت سنتي است. روش ديگر اين است كه ما از زمان حال كه به فرداها فكر ميكنيم چند آينده يا گزينه را مطرح كنيم. اين در مورد فرد و هم در مورد ساير زمينهها و كليتهاي اقتصادي و اجتماعي مطرح است. اين روش به يك كار علمي دقيقتر نزديك ميشود. كار آيندهنگر اين است كه از بين اين گزينههاي آينده، يكي را برگزيند و از طريق متدلوژي خاص خود يك آينده محتملتر را تخمين بزند. اين بحث جدي هم شهودي و هم علمي است و نميتوان از يك آيندهنگري دقيق صحبت كرد. اگر بحث را منحصر به حوزه اقتصاد كنيم همانطور كه ميدانيد متغيرهاي زيادي در اقتصاد دخيل هستند. يكي از مفاهيمي كه ما از آن زياد استفاده ميكنيم «وضع مطلوب» است كه اين بحثي هنجاري است. درواقع نوعي برنامهريزي است. در برنامهريزي متغيرها را تخمين ميزنيم و بعد متغيرها را مطلوب ميكنيم. در جمهوري اسلامي ايران مثلاً از سال 1365، براي اولين بار بحث كنترل جمعيت مطرح شد و براي تغييرات آينده اين متغير بحث كنترل پيشنهاد شده. وقتي ميگويم آينده مطلوب را ترسيم كنيم، روي متغيرهاي مختلف ميخواهيم تأثيرگذاري داشته باشيم. البته آيندهنگري علمي، با محتملها سروكار دارد نه مطلوبها، كه اينها كار برنامهريزي است. در بسياري از پاياننامه اين انگيزه وجود دارد كه به نوعي براي آينده برنامهريزي ميكنند و سعي ميكنند موضوع را به وضعيت مطلوب مورد نظر تبديل كنند كه خروج از حوزه علمي و دانشگاهي و دخول در قلمرو هنجاري است.. پس گزينش آينده محتمل و ممكنالوقوع خيلي اهميت دارد و با توجه به متدلوژيهاي موجود يك كار علمي است. يكي از روشهاي آيندهنگري، روش دلفي است. در روش دلفي، موضوعي براي قضاوت اهل فن مطرح ميشود. با افراد مخاطب به روشهاي گوناگون ارتباط برقرار ميشود و از آنها در مورد سؤالات، نظرخواهي ميشود. پاسخها را يك هيئت مركزي جمعآوري ميكند و از پاسخها، مشتركات و متضادها استخراج ميشود. بر اين اساس سؤالات جديدي مطرح ميشود و دوباره براي افراد مورد نظر ارسال ميشود. چون حضور در جلسه پاسخها را تحت تأثير قرار ميدهد در روش دلفي سعي ميشود كه افراد هنگام اظهارنظر، از نظرات همديگر اطلاع نداشته باشند. از پاسخها در سري دوم گزينههاي آينده استخراج ميشود. موضوع برخي از آيندهنگريها در كشورهاي مختلف، البته كشورهاي پيشرفته موضوعاتي هستند كه براي ما هنوز موضوعيت ندارند. مؤسسه جيمز مارتين در آكسفورد موضوعاتي را در دستور كار پژوهشهاي آيندهنگري خود قرار داده كه تعجببرانگيز است، آن موسسه حوزههايي را كه علم براي آنها پاسخ پيدا كرده است، كنار گذاشته و وارد حوزههايي شده است كه هنوز علم بشر پاسخي براي آنها ندارد. از جمله يكي از موضوعات، تغييرات اقليمي است. اين حوزهاي است كه مانند روشهاي مرسوم علم اقتصاد نميتوان از گذشته به بررسي و پيشبيني آينده رسيد. مثل آب لرزه سونامي، يا مثل رانش زمين و زلزله كه هيچ روشي يا ابزاري براي پيشبيني آن نداريم. ما دومين كشور دنيا از لحاظ بلاهاي طبيعي هستيم از 42 بلاي طبيعي، 38 تا را در ايران داريم. به اين جهات آيندهنگري در اين زمينهها در كشور ما همه بايد جدي گرفته شود. سابقه آيندهنگري در ايران در ادبيات ايران وجود دارد. در زمان سلطان محمود غزنوي انوري شاعر ادعا كرده بود كه چنان طوفاني خواهد وزيد كه چيزي را بر سطح زمين باقي نميگذارد و همه بايد به زيرزمين بروند. ساعت و روز آن را هم تعيين كرده بود. اما در آن ساعت نه تنها طوفان نشد بلكه نسيمي هم نيامد كه چراغ پيرزني را كه بالاي مناره شهر رفته بود خاموش كند. شاعر مورد غضب قرار گرفت و او بعد از مدتها سرگرداني تعهد داد كه ديگر آيندهنگري نكند. در سال 1327 ايران وارد مرحلهاي شد كه بدون برنامه نميتوانست زندگي كند. اولين برنامه عمراني هفت ساله تدوين و شروع شد. يعني براي اولين بار ايران از اينكه صرفاً براي يك روز، يك ماه يا يك سال فكر كند، به اين فكر افتاد كه براي هفت سال فكر كند. اما اين كار آيندهنگري نبود. اولين آينده پژوهي ايران توسط دكتر مجيد تهرانيان به روش دلفي در طرح راديو تلويزيون انجام شد. او از صاحبنظران مختلف كمك گرفت و آينده جامعه ايراني را مورد پرسش از آنها قرار داد.
كار ديگر در سال 1375 انجام شد كه به صورت پيوست شماره 11 نشريه برنامه و بودجه منتشر شد و متدولوژي آيندهنگري را براي اولين بار وارد ادبيات رسمي برنامهريزي كشور كرد و پيشنهاداتي را مطرح كرده بود كه از آن جمله تأسيس مركزي براي مطالعات آيندهنگري در ايران بود.از سال 1353 تا 1381، مطالعاتي در مورد آينده ايران صورت گرفت اما همه آنها نوعي برنامهريزي بلندمدت بود كه با روش حسابداري ملي، كميتهاي اقتصادي آينده را پيشبيني ميكرد. كار ديگر، ايران 1400 بود كه به طور موازي دو گروه در سازمان برنامه روي آن كار كردند كه يكي تحت عنوان اقتصاد بدون نفت و ديگري به عنوان «شجره طيبه» تدوين شدند. كار ارزشمند ديگر مربوط به سال 1347 است كه استاد دانشمند دكتر جهانبگلو به نام «چند مقاله درباره دورنگري» در انتشارات دانشگاه تهران منتشر نمود كه يادش را گرامي ميداريم.در جريان تدوين برنامه چهارم توسعه، سازمان برنامه به اين فكر رسيد كه بدون تصوير از آينده نميتوان برنامهاي را تدوين كرد. به ويژه در كشوري كه تغيير دولت و مجلس، همواره آينده كشور را دستخوش تحولات سليقهاي كرده است و اگر چشماندازي 20 ساله تدوين شود، دولتهاي مختلف از آن تبعيت خواهند كرد. روشي كه براي مطالعات چشمانداز 20 ساله به كار گرفته شد همان روشهاي مرسوم بود: تصويربرداري دقيقي از 10 سال گذشته صورت گرفت و در ميانه راه و در هنگامي كه مضامين اصلي و ديدمانهاي قابل طرح براي آينده كشور در مرحله بررسيهاي كارشناسي در سازمان برنامه قرار داشت، در تعامل با مجمع تشخيص مصلحت، نتيجه كار به آنجا ارائه شد و ديگر سازمان برنامه، جز يك نقش محدود مشورتي نقشي نداشت تا زماني كه ابلاغ شد. يك ديدمان در اين چشمانداز برجسته است كه ميگويد ايران در افق چشمانداز (1404)، كشوري است توسعهيافته با جايگاه اول در سطح منطقه. البته جاي بسيار خوشحالي است و هم اميدوار بوديم كه براساس چشمانداز، برنامهها و اقدامات اجرايي انجام شود كه به نظر ميرسد در سالهاي اخير فقط به صورت كلامي به اين سند اهميت داده شده است. در مورد محتواي سند چشمانداز 1404 ميتوانيد به خود مراجعه كنيد، هدفها و سياستهاي مطلوبي در آن پيشبيني شده است. اما برخي معتقدند كه اجرائي كردن اين چشمانداز آسان و عملي نيست و حتي به صورت يك برنامه بلندمدت هم هدفي را نميتوان به كمك آن معين كرد. چون شاخصهاي هدف آن تغيير ميكند زيرا منطقهاي كه از آن صحبت ميكند اگر دچار ركود شود ما در آن حالت ميتوانيم اول شويم و يا اگر اين كشورها با رشد بسيار سريع روبرو شوند آهنگ حركت ما بايد بسيار سريعتر گردد و درواقع آينده ما با منطقه مرتبط ميشود. مقايسه خود با ديگران اشكال ندارد و در همه كشورها متداول است، اما قرار دادن هدفهاي چشمانداز توسعه كشور بر عملكرد كشورهاي ديگر و جلو زدن از آنها، قابل توجيه نيست آنها را نسبت به كشور ما حساس ميكند و ممكن است تنگناها و مضايقي براي ما به وجود بياورد. اين خصلت در جامعه نيز وجود دارد و منطقه خاورميانه محيط دوستانهاي نيست. تركيه، كشورهاي عربي، و غيره همواره نسبت به ايران حساس هستند و لذا نميتوان هدفهاي ايران را نسبت به دستاوردهاي آنها تعيين كرد. نكته ديگر اين است كه توسعه اقتصادي و اجتماعي متغيرها تابع عوامل متعددي است، از جمله منابع، مديريت اقتصادي، نظام تدبير و .... همه اينها متغيرهاي درونزا هستند كه ما آنها را در هدفگذاريهاي چشمانداز 20 ساله خود، به متغيرهاي برونزا مرتبط كردهايم. يكي ديگر از متدولوژيهاي آيندهنگري، سناريوسازي است. سناريو روش مهمي است كه در آن چند متغير كليدي انتخاب شده كه حالتهاي مختلفي براي اين متغيرها انتخاب ميشود. مثلاً رشد بالا، رشد پايين. براي ساير عوامل نيز به همين شيوه اقدام ميشود و حتي ميتوان هز گيزينه از متغيرها را با كميت بيان كرد و الزامات و احتمالات هر كدام از حالتها تخمين زده ميشود و دست آخر يك سناريو ممكن انتخاب ميشود كه اگر به صورت مطلوب درآيد از آيندهپژوهي خارج شده و به برنامهريزي تبديل ميگردد. سناريو در سينما و تأتر مورد استفاده است. سناريو، را ميتوان راه تعريف كرد. در آيندهنگري هم سناريو اين خصلت را دارد، ما راه را طراحي ميكنيم تا به افق برسيم. اين افق زماني ممكن است 20 سال آينده باشد كه در سناريو گامهايي را كه بايد برداشته شود تا به آن افق برسيم، مشخص ميكنيم.موسسهاي كه در كار سناريو، كارهاي پيشرفتهاي انجام داده است كمپاني شل است كه در اين زمينه بسيار مشهور است. در سال 1973، زماني كه بحران نفتي جدي شد كمپاني شل آيندهنگري كرد. گروهي در اين كمپاني براي آينده انرژي و به ويژه نفت در جهان، سناريوسازي كردند و نتيجه اين شد كه در آيندهاي كه پيشبيني كرده بودند وضع اين كمپاني نسبت به ساير كمپانيها بهتر شد. متخصصين اين كار پيرواك فرانسوي و پيتر شوارتز آمريكايي بودند. روشهاي ديگري نيز وجود دارد كه كار برد آنها بيشتر براي بنگاهها است. كمپانيهاي صنعتي امروزه برنامهريزيهاي استراتژيك خود را بر پايه مطالعات آيندهنگري طراحي ميكنند. ديدهباني، نظرخواهي، مدلسازي، شبيهسازي، پيشبيني و پيشنگري، طوفان فكري، درونيابي، رديابي محيطي، درخت وابستگي، تحليل ريختشناسي و ... روشهاي مختلف آيندهنگري هستند. در علم اقتصاد از نظر متدلوژي، حساسيتي وجود دارد كه اين روشها را به سهولت به عنوان راهي براي كشف واقعيت قبول نميكند. علماي اقتصاد، نظرخواهي را رد ميكنند. آنها معتقدند براي اينكه اقتصاد يك علم باشد، بايد رفتارها را مدنظر قرار داد. بايد رفتارها را به صورت آمار و سري زماني داشته باشيم تا بتوانيم از آن نتيجه علمي استخراج و استنباط كنيم. ما در مدلسازي و پيشبيني ، برخي رابطهها را ميشناسيم و به صورت علمي كشف و اندازهگيري كردهايم مانند تبعيت مصرف از درآمد و نظرخواهي در اينجا فاقد اعتبار است. در روشهاي آيندهنگري يكي از آسيبها، تكيه روي نظرخواهي است. روش دلفي، متكي به نظرسنجي است و در برخي موارد همه قبول دارند كه جز پذيرش نظر خبرگان راه ديگري وجود ندارد. مثلاً در مورد احتمال بروز جنگ جهاني سوم، راهي جز مراجعه به نظر نخبگان وجود ندارد و اگر بخواهيد حدس بزنيد كه چه زماني جنگ صورت ميگيرد بايد به افراد صاحب اطلاعات مراجعه كنيد. اما در امور اقتصادي تا جايي كه عدد و آمار باشد و تئوري پشتيبان آن باشد، نظرسنجي مورد قبول نيست. از مستندات سند چشمانداز چيزي منتشر نشده است. ولي بحث كه ميشد، ميگفتند روي اين سند، 5 سال كار شده است. به هر حال چشمانداز يك آرزو و يك آرمان است كه برنامههاي پنجساله بايد آن را محقق كنند.
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 13:59  توسط داود ضامنی
|
وقتی خبر اعتراض دسته جمعی تعدادی همکاران انتشارات سوره مهر را امروز خواندم و شنیدم و اتفاقاتی که در حاشیه برگزاری همایش ملی توسعه و تحول فرهنگ بوجود آمده بود اولین چیزی که بنظرم رسید اینکه ایکاش جریان گزارش عملکرد ماهیانه پرسنل خیلی زودتر از اینها شروع می شد. این اعتراض نشاندهنده تراکم انتقادها و نارضایتی هایی است که طی روزها و ماهها روی هم جمع شده و یکباره سر باز کرده است. حداقل می توان چند تلقی از این مسئله داشت. اینکه اعتراضات وارده و اتهامات گفته شده تا چه حد درست است یا خیر و در این میان مقصر کیست بایستی با تحقیق و ارائه اسناد و مدارک سخن گفت و من اصلا در جایگاه قضاوت نبوده و نخواهم بود. اما به عنوان عضو خانواده حوزه هنری نمی توانم نسبت به مسئله پیش آمده بی تفاوت باشم. لااقل در مواجهه با این موضوع پرسش های زیر ذهنم را می گزد:
۱) چرا این مسئله در این زمان و با این شکل خودنمایی کرد؟
۲) چرا از بین این همه منابع اطلاع رسانی خبرگزاری رجانیوز به انتشار این مطلب و با این وسعت پرداخت؟
۳) آیا بین همایش مذکور و مدعوین آن با این پیشامد رابطه ای وجود دارد؟
۴) آیا با این موضوع مثل یک مشکل معمول اداری که هر سازمانی ممکن است به آن دچار شود بایستی برخورد کرد یا مسئله انتشارات وارد یک بحران شده است؟
۵) اگر چه مدیر طرح و برنامه هم ظاهرا جزء متهمان ردیف اول این اعتراضات است اما آیا دفتر طرح و برنامه می تواند در حل مسئله ورود داشته باشد؟ اگر پاسخ مثبت است چه انتظاری از آن متصور است؟ و ...
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 17:27  توسط داود ضامنی
|
همکارم خانم رضوانی امروز بمن اطلاع داد جلسه در دفتر واحد ترجمه در مرکز مطالعات فرهنگ و ادب پایداری برگزار میشه. طبق معمول برق قطع بود و پیش بینی کردم جلسه در تاریکی برگزار بشه. اما خوشبختانه دفتر واحد ترجمه نورگیر خوبی داشت. در بدو ورود با یک سلام و علیک می شد حدس زد با چه نوع تیپولوژی شخصیتی امروز سروکار خواهیم داشت. آقای کریمی مسئول واحد ترجمه رو برای اولین بار بود که می دیدم. در ابتدای گفت و گو هر یک از ما سعی کردیم با استخدام کلمات مناسب یک فضای شناختی رو به همدیگه منتقل کنیم. سوالات وی کمی بوی فلسفی می داد و من تلاش کردم با مقدمه چینی مناسب همه سوالات احتمالی بعدی ایشان رو به نوعی پاسخ داده باشم. وقتی صحبت های من تموم شد و ایشان مختصری درباره فعالیت های دفتر ترجمه صحبت کردند آنچنان به وجد آمدم که دلم می خواست بگم: بابا گزارش عملکرد رو ول کن از کتابها و نشریات و مقالاتی که اینجا هست صحبت کن. صحبت های آقای کریمی در عین ایجاز بسیار کامل و شیوا بود. از افتخارات واحدشون وقتی صحبت می کرد انگار من نیز احساس افتخار می کردم. از اینکه مدتی پیش چند نفر از نویسندگان و محققین حوزه مطالعات و ادبیات جنگ از آمریکا اومده بودند اونجا و وقتی کارها و منابع واحد رو دیده بودند به شدت غبطه خوردند که چقدر منابع مرکز به روز و گستردست. آشنایی با آقای کریمی که به گفته خودش پانزده ساله که در حوزه هنری فعالیت می کنه برایم بسیار ارزشمند و لذت بخش بود. وقتی از اهداف جمع آوری اطلاعات مربوط به گزارش عملکرد ماهیانه پرسنل باخبر شد و اینکه ما تو دفتر طرح و برنامه چه پروسه ای رو دنبال می کنیم خیلی شگفت زده شد و نهایت همکاری رو با ما کرد. از اینکه صبح چهارشنبه در چنین جلسه ای حضور یافتم خیلی احساس خوبی داشتم و اینکه دوست ارزشمندی به مجموعه دوستانم اضافه شد.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 13:13  توسط داود ضامنی
|
طی روزهای گذشته به بهانه تشریح فرم های گزارش عملکرد ماهیانه پرسنل با بیش از نیمی از همکاران حوزه در اتاقشان گفتگو کردم. البته این نشست ها هنوز ادامه داشته و خدمت عزیزانی که تا بحال توفیق دیدارشان را نداشتم خواهم رسید. نکته ای که توجه مرا بخود جلب نموده اینکه بیش از نیمی از همکاران حوزه با مآموریت، وظیفه و فلسفه وجودی دفتری بنام طرح و برنامه آشنایی ندارند. البته شاید این یکی از ضعف های طرح و برنامه بوده که روال خاصی برای تعریف خدمات خود به مراکز حوزه نداشته و شاید هم دلایل دیگری داشته که ضرورتی به نبش قبر کردن آن نیست. با خوم فکر می کردم که اگر دوستی در یکی از این جلسات از من رسید: طرح و برنامه در یک جمله وظیفه اش چیست؟ چه پاسخی بدهم. فکر می کنم اگر تمام فعالیت های جاری و آتی دفتر طرح و برنامه را در یک جمله بخواهم خلاصه کنم آن جمله اینست که: دفتر طرح و برنامه وظیفه ای جز حل مسئله ندارد.
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 18:30  توسط داود ضامنی
|